خانه لبریز از نبودن است
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:04
تاثیر بعضی ها تو زندگی آدم بیشتر از یه اسمه،بیشتر از مدت حضورشونه.اونقدر زیاد که یه روز به خودت میای و می بینی که همه ی فکر و ذکرت شده یه نفر.شاید اون یه نفر هیچ وقت نفهمه که باعث چه تناقضی توی زندگیت شده حتی با اینکه ادعا میکنه تو رو خوب تر از خودت می شناسه.اما تو خوب میدونی که اون تنها دلیل تنهایی...
در ساعت گیج و گم شب ها
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:04
یک بار هم زنگ زده بودم منزل محمدی.اسمش کژال بود و با یکی دیگه که هیچ یادم نیست سه نفری روی یه نیمکت می نشستیم.دوستیمون بس زیبا بود و همیشه کنار هم بودیم.القصه که زنگ زدم و مادرش گوشی رو برداشت،اسمش یادم رفت: - منزل محمدی؟ از پدربزرگم یاد گرفتم که اگه اسم کسی رو فراموش کردم با اسم خانوادگیش پیداش کنم...
من تو را می خواستم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:04
من تو را برای باقی مانده ی عمرم میخواستم.برای صبح های زود که نور آفتاب روی صورتت بیفتد و آنقدر محو تماشایت شوم که بیدارت نکنم و خواب بمانی.تو را برای قدم زدن در کوچه پس کوچه های شهرمان میخواستم، برای همان جایی که مرا یکبار بردی و باهم به سکوت محض خیره شدیم. من تو را برای شعر های بلند مولانا میخواستم...
اتفاق خوب زندگی من بیفت.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:04
بهم دیروز گفت تو این یه سال چی بهت اضافه میشه؟! گفتم حداقلش اینه که جوراب های رنگ و وارنگ میپوشم،از بلندبلند خوندن خیام موقع راه رفتن تو پیاده رو های ولیعصر نمیترسم،با کاکدوس ها و شمعدونی هام حرف میزنم،درس خوندن و خوب گوش کردن به حرف آدما رو یاد میگیرم و راستش جسورانه از تنهایی و زندگی لذت می برم.گف...
خاک آدم که سرشتند غرض عشق تو بود
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:04
نمیدونم اشکال کار کجاست؟!!! اون که رفته.من پی چی میگردم؟! حالا بر فرض که از عکس پروفایلمون غم چکه کنه،خب بکنه،اون که نیست.حالا بر فرض که توی این صفحات که تنها راه ارتباط بعد از جدایی ست من متنی بلند و بالا بنویسم که از ندیدنت رو به مرگم که دلتنگی امروز و فردا،جانم رو میگره،خب بگیره اون که نیست.دنبال...
من خاطره نخواهم شد
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:04
میخواهم برگردم! به اول اول آشنایی؛ به همان روزهای بی"او".تنهای تنهای تنها.همیشه به من میگفتند تا وقتی یک چیز را داری قدرش را نمیدانی!! راستش واقعیت این است که من قدرش را میدانم فقط باور نداشتم که از دستش خواهم داد.اما به نظرم کسی که رفتنی ست باید برود فرقی ندارد تو باور داشته باشی یانه؛ او میرود. تم...
روزی آید که دلم هیچ تمنا نکند
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:04
فراموش کرد؛خیلی آروم و آهسته.اونقدر آروم که انگاری خودشم نفهمید چی شد که یادش رفت.خاطراتش شده بود عکس و عکس و عکس....!!! واقعا روزی کلافه میشه از این فراموشی؟ قرار نبود اینطوری بشه اما همه چی رو فراموش کرد به راحتی.انگاری سرش رو جراحی کردن و از مغزش همون قسمت خاطرات دو نفره رو برداشتن.شاید یه روزی ب...
هيچكس ما را به خود قبليمان بر نمي گرداند
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:04
هیچکس مسئول برگرداندن ما به خود قبلیمان نیست.هیچکس برای ما تاکسی نمیگیرد که برگردیم به همان جایی که قبلا بودیم.همه می آیند؛همه چیز را در ما به هم میریزند و میروند.همه می آیند به بهانه ی سر و سامان دادن جای همه چیز را تغییر میدهند و میروند.ما می مانیم و حس های گمشده،حرف های گمشده.ما می مانیم و قسمتی ...
بهمن ترین ماه زمستانم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:04
دیگر درونم یخ نمی بندی؛بهمن ترین ماه زمستانم.داشت زیر لب می خوند:"که من باد میشم میرم تو موهات" بهش گفتم:به جای اینکه واسم کنسرت برگزار کنی بیا کمک کن این تخت رو جابه جا کنیم،کمرم درد گرفت به خدا!!! با شیطنت باز گفت:"ای بخت سراغ من بیا که رخت خواب من با خیال خامم گرم نمیشود".بهش گفتم:ینی از بدشانسیت...
من عاشق چشمت شدم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:04
آدم ها عوض میشوند،رنگشان می پرد،ترک برمی دارند اما میتوانند همچنان که نگاهت میکنند لبخند بزنند و با آرامشی عمیق در صدایشان تو را قانع کنند که "چیزی نیست".دستشان را بگذارند زیر چانه شان و بگویند امروز از این بهتر نبوده ام.و ته مانده ی توانشان را جا بدهند در چشمانشان تا باورت بشود که خوب اند،که آب از ...
تو نباشی من از آینده ی خود پیر ترم....
-
تاریخ: 1395/8/26 ساعت: 9:29
پریشانی زلف تو پریشانم کرد... امروز یکی از همین آدمای دوست داشتنی زندگیم گفت:فکر میکنی ننوشتن علاجه کارته؟! مهناز تو فقط با نوشتن میتونی ناگفتنی ها رو بگی... چقدر دلم خواست امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم،وقتی پتو رو کنار زدم، وقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشست،دستم رو دراز کنم و گوشی رو بردارم د...
دلم انار می خواهد.
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 8:25
جانشین تو در این سینه خداوند نشد. دلتنگی هام رو دون میکنم تو کاسه ی تنهایی.چیز جدیدی نیست.فقط بازم دلم تنگ شده.یه دونه برای پاییز،یه دونه برای انار و دونه ای هم برای ساعت هشت که پشت پرچین باغ دونه می کردم انارها رو کف دستم سرخ شد و ترش.باز نمک نیاوردم،خوب کلاغ ها چشماشون شوره! یه دونه برای تو،یه دون...
کاش فصل پنجمی در راه بود
-
تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 3:34
همیشه همینطور بوده.ما آدمای به ظاهر منورالفکر و امروزی گاهی کسایی رو دوست داریم که نمی بایست.به واقع این تنها ظلمی که عادلانه بین همه ی آدما تقسیم شده.بعد که لحظه های خوش زندگی میرن و برنمی گردن تازه می فهمیم جای خالی بعضیا رو دیگه حتی خودشونم نمی تونن پر کنن.اونوقته که تشویش میشه مهمون همیشگی قشر خ...
مرا به حال خود وا گذاشتند همه
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 0:06
امروز کنار پنجره نشستم و سرسری سرک کشیدم. ماه مثل شاهزادهxad ای ولنگار با لبخند محو و چشمای شوخ مضحکانه چه راحت میخنده. یادمه همیشه دختر خالم با تمسخر میگفت :کجای این قرص سفید، چشم و دهن و بینی، می xadبینی؟! شاید من حتی این روزا هم مرز بین خیال و دروغ رو ندونم! اگرچه اصلا اگه همه ی ما دروغ نگیم هم گ...
دل که تنگ است به کجا باید رفت؟؟؟
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 0:09
دنیای بدی شده.چون نه دیگه قانونی هست و نه نظمی.دنیای مزخرفی شده چون اجازه میده جوون ها پیر بشن.صبح ها با خیال تخت از خواب بلند میشم.جدی نمیگیرم هیچ چیزو،چون خوب میدونم یه روز کامل بیقراری منتظرم هست.به خیالم فراموشی زمان میبره اما دیگه یکمی دیره برای فراموش کردن کسی که شده دنیات.بهم گفت:میترسم زمان ...
پرواز شیرین خاطره ها
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 12:55
یک روز،یک جایی،ناگهان این اتفاق برایمان می افتد.کتابمان را می بندیم،عینکمان را از چشم برمیداریم،شماره ای را گرفته ایم قطع میکنیم و گوشی را روی میز میگذاریم،ماشین را کنار جاده پارک میکنیم و دستمان را از روی فرمان برمیداریم،اشک هایمان را پاک میکنیم و همانطور که در خیابان راه می رویم،همانطور که خرید می...
تو می نابی اما...
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 8:00
آنجا روم کز اشک غم دریا نباشد غیر از سبو خونین دلی آنجا نباشد و بالاخره در چهل سالگی می فهمی عاشقی منطق ندارد و دوست داشتن دلیل.بلدی من را همینطور که هستم دوست بداری؟ همینقدر آرام و گاهی شلوغ و پردردسر،همینقدر آتش پاره،همینقدر حاضرجواب و همینقدر بادرک.بلدی همین "من" را دوست بداری؟ همین دختر مو کوتاه...
یک نقطه چین بزرگ.
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 16:37
کافه چی؟! قهوه ی امروز هم سرد شد.حتما باز هم پشت آن ترافیک همیشگی گیر کرده است.میدانی جانم؟انتظار کشیدن دلهره دارد،دلهره از نیامدن.اما چشیدن این قهوه ی سرد هم ترسناک است!بعضی چیزها نباید از دهن بیفتد چون دیگر طعم گذشته را ندارد.من از خیلی دیر آمدن میترسم.اصلا بگذریم...! شنیده ام از امروز خیابان ها خ...
هوای خیابان دارم …
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:01
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم! زانکه با معشوق پنهان خوشتر است! درد بر من ریز و درمانم مکن! زانکه درد تو ز درمان خوشتر است! حضرت عطار *اعترافات:راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است... من اینجا بس دلم تنگ است.... امتحان نهایی :( کاش منم موهام همین قدر بلند بود.اما خوب موی بلند واسه دخترا دلخوشی دخترونه م...
من آن شیرین ادا را میشناسم
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:01
خوشا روزی که این دنیا سر آید. سالی دیگر و البته سنی دیگر.... این بغض...این اضطراب...این شکیبایی بیقرار....یا شاید این شک لعنتی که دارد تمامم میکند...انگار یک زخم هزارساله است که تازه دهان باز کرده تا خاطرات خوب بودن با دوست داشتنی ترین دوستانم را به باد دهد.نمیدانم به کجا میرسم وقتی از تمام پله های ...